-باشه بگو.
-چی؟ چی می خواستم بگم؟
-می خواستی بگی مامان و بابات برای ناهار بیان خونه مون
-![]()
**********
-می گم...
-باشه.
-چی باشه؟ چی می خواستم بگم؟
-می خواستی بری کالباس و نون و خیارشور بگیری بیای بشینیم فیلم ببینیم و ساندویچ بزنیم!
-![]()
**********
-....
-اصلا ها ! هیچ حوصله ندارم.
-من که چیزی نگفتم؟!
- می خواستی بگی ناهارمونو ورداریم بریم خونه ی مامان من.
-![]()
**********
-سرت درد می کنه؟
-آره از کجا فهمیدی؟
-از صدای نفست!
**********
-چیه؟ چی شده؟
-هیچی. طوری نشده!
- چرا. کسی چیزی گفته؟ کسی کاری کرده؟
- از کجا فهمیدی؟
- گردنتو کج گرفتی!!
**********
سه حالت داره. یا من نوستراداموسم، یا همسرم خیلی قابل پیش بینیه و یا این که اون قدر بهش توجه داشته م که مثل یه کتاب باز می خونمش. کاش آقایون هم یه کم از این توجهات داشتن. گاهی آدم از ابراز خواسته هاش توسط شیپور خسته می شه.
چند ماه بعد بود که پنجمین پرنده در دلش لانه کرد. باور نمی کرد. نمی خواست. بچه ها بزرگ بودند. از آن ها خجالت می کشید. سی و هشت ساله بود. برای بچه ی کوچک داشتن خیلی دیر بود. شاید اصلا بچه در این سن و سال ناقص به دنیا می آمد. رفیق مشکل گشایش برایش وقت سقط جنین گرفته بود. خودش را راضی کرده بود که گناه نیست.
خواب دید که دو دستش پنجه ندارند. مانده است. نمی تواند هیچ کاری بکند. به دست های بی پنجه اش نگاه می کند و زار می زند. از خواب که پرید پیام را گرفته بود.
من ماندم و به دنیا آمدم. پنجمین پرنده. پرنده ی عزیز. دست های مادر.
اگه تعریف تو از خدا اینه پس شیطان هم توی وجود خداست. من هم خدا هستم. تو هم خدایی.
نمی فهمم. یا من درکم قاصره یا استدلالای تو یه جایی می لنگن. فکر می کنم خودت هم نمی دونی چی می داری می گی و به همین دلیل هزارتا قصه بافتی. قصه ی آدم و حوا، قصه ی خدا و فرشتگان، قصه ی بهشت و جهنم.
خوب دیگه... من بزرگ شده م. قصه ها رو برای بچه ها بگو. اگه خبری از واقعیت داشتی اون رو برام بگو.
امروز ناگهان متوجه شدم كه دوستت دارم. يك علاقه ي واقعي و نه حس ترحم. تو روح من را با خودت حمل مي كني هر چند كه براي تحمل يك روح ۲۱ گرمي سي كيلو تجهيزات اضافه به خودت بسته باشي. با تو ست كه من من شده ام. اگر تو شكل ديگري داشتي مسير زندگي من به طور كل تغيير مي كرد. پيش تر از اين كه هرگز به استاندارد نزديك نخواهي شد رنج مي بردم اما امروز در اصل وجود استانداردي براي شكل تو ترديد دارم. چه كسي حق دارد دست هايي را كه بيشتر فعاليت هاي مرا هدايت مي كنند و اين همه آفرينش دارند زشت بداند هر چند كه استخوان ساعدش ۴-۵ سانت از نرمال كوتاه تر باشد انگشتانش شبيه سوسيس كوكتل باشند؟ با همين انگشتان پيانو مي زنم، تايپ مي كنم،نقاشي مي كنم، موهاي دخترم را مي بافم و پياز ساطوري مي كنم. با همين پاهاي كوتاه و چاق و كج و بد ريخت كه در بد ريختي آن ذره اي ترديد ندارم كيلومترها راه مي روم و مي رقصم. با همين انبه هاي آويخته دو سال و دو ماه شيره ي جانم را به فرزندم داده ام.
من تو را انتخاب كرده ام. با تو زنده هستم. زحمت زندگي من را تو به دوش مي كشي. دوستت دارم حتي اگر پر از سلوليت باشي. حتي اگر كج و كوژ باشي و حتي اگر ديگران دوستت نداشته باشند.
خیره نگاهش می کنم. بار سوم است که عین این عبارت را از او می شنوم. مهمان هستیم و صاحب خانه زحمت زیادی کشیده و دلم نمی خواهد مهمانی اش را خراب کنم. با خونسردی تصنعی جواب می دهم:" تقصیر تو نیست. تقصیر کسیه که این طرز فکر رو القا کرده."
می روم روی نیمکت می نشینم و به این فکر می کنم که چرا دوست تازه ی من "ترک بودن" را مترادف نفهم بودن می داند و حالا ـ به جهنم که این طور فکر می کند - چرا در حضور من که می داند ترک هستم قومیت مرا با تلقی توهین آمیز به کار می برد.
دلم می خواهد به او بگویم که من ترک هستم و به زعم او نفهم! او اهل یکی از استان های شمالی ست و حتما خودش را خیلی فهمیده به حساب می آورد. کدام یک از ما با ادب تر و با شعور تریم؟ او که توهین می کند یا من که خودم را در زمان هزارم ثانیه کنترل می کنم که جواب دندان شکنی به او ندهم؟ من که کنترل زبانم را در لحظه در اختیار دارم که نگویم هزارسال هم زحمت بکشد از مادری مثل او دختر اصیل ترک هرگز بار نمی آید؟ که چنین افتخاری نصیب دختر او نخواهد شد؟ که بهتر است اگر مشکلی با همسر آذری اش دارد حل کند تا این که در غیاب او قومیتش را مورد تحقیر قرار دهد که این کار ترسوهاست؟
چند نفر از هم وطن های ما احساس برتری قومی دارند؟ چند نفر از ایرانی ها به قول ما آذری ها خار را در چشم دیگران می بینند اما الوار را در چشم خودشان حس نمی کنند؟ چند نفر از ما از شنیدن جوک های رشتیه و ترکه و لره و قزوینیه لذت می برند؟ چند نفر از ما احساس حقارتشان را با اتصال به قومیت خاص پوشش می دهند؟چطور می خواهیم با هم وطنانمان یک دل و یک پارچه باشیم و تمامیت ارضی و قومی ایران را حفظ کنیم؟
شاید برای غیر آذری ها ناراحت کننده باشد که بدانند که آذری ها هم به شدت دچار تفاخر قومی هستند و غیر از خودشان را به ندرت قبول می کنند و شاید برای دوست تازه ی من هم چنین شرایطی پیش آمده و در خانواده ی همسر از اعتبار و مقبولیت کافی برخوردار نیست و واکنش ذهنی اش در برابر تحقیر آنها به صورت فوق در آمده است. متاسفانه نسل قدیم آذری ها خصوصا بازماندگان اعیان و اشراف قدیم که همچنان اصالت نسل را به شدت مایه ی تفاخر می دانند دیدگاهی به شدت تحقیر آمیز نسبت به غیر دارند و نسل جدید تلاش می کنند تا ثابت کنند ارزش انسان ها به اصالت خانوادگی و قومیتشان نیست و آن که داناتر و برای مردم موثر تر است ارزشمندتر است.
پ.ن: عین انشاهای زمان مدرسه م شد. از نثر نوشته م خوشم نمیاد ولی اگه بدونین چقدر خودم را سانسور کرده م که در برابر کار توهین آمیز اون شخص وارد جلد برتری و تفاخر قومی نشم ( که خدا می دونه چقدر از طرف خانواده هر لحظه در این زمینه بمباران می شم) انشا نویسی م رو بر من می بخشید.
نتيجه گرفته م كه براي اين كه يه فيلسوف و دانشمند حسابي تلقي بشي بايد حتما توي اسمت "ط" داشته باشي: سقراط، بقراط، افلاطون، ذيمقراطيس،ارسطاطاليس،ارسطو،بطلميوس،...
دیگه اين كه نام هاي خانوادگي لري آخرشون "وند" دارن مثل سپه وند، خوبي وند،فولاد وند و... به اين نتيجه رسيدم كه به احتمال قريب به يقين "خداوند" هم لره!
من: آره. شبیه منه؟
اون: قیافه شو هنوز درست حسابی ندیدم. هیکلش که به خودت رفته. بچه چقد چاقه!
من: صخهاتیمندشسیرخجخرتنیدبرکمیسنن ...
***
- شوهرت هم اینقد چاقه؟
- آره.
- (با تعجب غیر ساختگی)می شه بپرسم شما چی می خورین؟
- اصمنتحسیخهاشیرن هتبثنبدبث.
***
- دخترت ورزش می کنه؟
- آره. تو مدرسه بدمینتون می ره. اسکیت داره. شنا هم گاهی...
- آهان یعنی مرتب ورزش نمی کنه.
- صتنجشسخیهت ینصگض ونیبتج.
***
-می دونستی پیاده روی واسه سلامتی خیلی خوبه؟
- خوب آره چطور مگه؟
- می ری؟
- تردمیل دارم.
-خریدی گذاشتی گوشه ی خونه که بگی منم دارم؟
- تصخجخی بمنن بهخرجضjnkla';ldjvapd[12879834-094.
طلوع خورشید را از پنجره تماشا می کنم. افق دیدم تا دماوند باز است. شهر آرام آرام بیدار می شود. آسمان پشت کوه بنفش و نارنجی می شود و کوه از همیشه سیاه تر به نظر می آید. خورشید بالا می آید و مه می شکند.
امروز، روز ساده ی قشنگ من است. روبان را از دور هدیه ی خدا باز می کنم و شروع می کنم.
امروز کاری به مشکلات جهان و کائنات ندارم. امروز نمی خواهم دنیا را تکان دهم. نمی خواهم بار فلسفه ی زیستن را روی شانه های بی تحملم بکشم. امروز می خواهم زن ساده ی خوش بختی باشم که همه را پناه دهم.
توی صف نانوایی ایستادم. گربه ای با زبان خاص گربه های مادر توله هایش را صدا می کرد. عشق نثارش کردم. سیزده عدد نان لواش خریدم که نشان دهم به برکت چنین روز قشنگی هیچ سیزدهی نحس نیست.
امروز از زن خانه دار بودن نهایت لذت را خواهم برد. برای خودم چای خواهم ریخت و جلوی برنامه ی سخیف تلویزیون چایم را خواهم نوشید و به کسی تلفن خواهم زد تا با هم حرفهای صد تا یه غاز بزنیم. شیر و تخم مرغ و سبزی خوردن خواهم خرید و با سبزی فروش سر این که شاهی هایش خوب نیستند و تره کم تر بگذارد چانه خواهم زد. پیاز داغ درست خواهم کرد. جارو خواهم زد و پای سیب درست خواهم کرد و حین کار رادیو گوش خواهم داد.
امروز کاری به کار دنیا ندارم. می تواند از غفلت من سوء استفاده کند و هر غلطی دلش می خواهد بکند. امروز تعطیلم!
۱- خیلی خوبه که آدم بتونه از موقعیت های بد برداشت خوب بکنه. نمونه ش این بود که از تعطیلات چهار روزه ی فاجعه باری که پشت سر گذاشتیم استفاده کردم و همه ی اهالی منزل رو به کار کشیدم و خونه تکونی مون تموم شد. الان خونه تمیزه و از پرده ها هنوز بوی نرم کننده ی ورنل آبی بلند می شه.
۲- هورمون ریشه زایی و غذای گیاه خریدم و ستاره ی نیمه شب رو تغذیه می کنم. برگی که مدتها توی آب بود و ریشه نمی کرد با هورمون داره ریشه می ده. لاله هم پنج جور جوونه ی مختلف زده. خدا کنه بالاخره گل بده.
۳-اسفند که میاد پر از هیجان می شم. هیجان زایش طبیعت و ابرهای پنبه ای توی آسمون آبی و جوونه های گیاها و عجله ی آدما برای خرج کردن پولاشون و مغازه های حراج کرده و دوندگی برای خرید و شیرینی عید و لباس و...
۴- خدایا کمکم کن هر چه را که نمی توانم بپذیرم تغییر دهم و هر چه را که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم و اگه هیچ کدوم اینا نشد یه ویزایی جور کن بزنم برم چشمم دیگه اینهمه بی عدالتی و بدبختی رو نبینه!
۵- اولین تابلوی رنگ روغن عمرم تموم شد. پنج جلسه روش کار کردم. فکر نمی کردم با پنج جلسه بتونم یه تابلو بکشم. نتیجه ش خیلی حرفه ای نیست ولی خیلی دلچسبه. امروز تابلوی دوم رو شروع کردم. یه خونه ی روستایی که تمام سقفش پر از نسترنه...
۶- توی کلاس نقاشی گرچه حواسم به کارمه اما نمی تونم از رسیدن امواج صوتی به گوشهام جلوگیری کنم. به همین دلیل تمام توصیه هایی که معلممون به خانومی که برای پتینه و دکوپاژ و کار روی شیشه و اینا میاد می شنوم. دست خودم نیست که همه شون یادم می مونه. ذات فضول بعضی جاها به درد می خوره. هفته ی پیش تخم مرغ سفالی خریدم و همه شون رو رنگ سفید زدم و با مواد ترک روشون ترک ایجاد کردم و لا به لای ترک ها رو هم طلایی رنگ کردم و روشون با گل های رز کوچولویی که از دستمال کاغذی قیچی کرده بودم دکوپاژ کردم. خیلی خوشگل شد. محصول فضولی مثبت!
۷-چقدر دوست قدیمی توی فیس بوک پیدا کردم. چقدر چسبید. چقدر از بر و بچه های فامیل اونجا هستن. چقدر آدمای اتو کشیده ی رسمی اونجا هستن که مثلا برام جواد گیفتز می فرستن یا گل بنفشه واسه عید نوروز. چقدر فاصله ها بی معنی شده ن.
۸- صاحب خونه مون یه ماهه که سر کارمون گذاشته. یه ماهه بهش می گیم تکلیفمونو روشن کنه که می مونیم یا نه؟ حرف حسابش برای تمدید چیه؟ ما رو می بینه می گه بعدن... همسایه مون دلش خوشه که قیمتا اومده ن پایین و نباید اجاره رو زیاد کنه اما من امروز بهش گفتم اگه نمی خواست تغییری توی قیمت بده مرض نداشت که اینقدر لفت و لیس بده. حتما می خواد یه تغییری بده ولو این که از پول پیشمون پس بده و اجاره رو بیشتر کنه. در هر صورت اگه قرانی به ضررمون بشه دیگه نمی مونیم. هنوز تکلیفم معلوم نیست که اسباب کشی دارم یا نه. دیوارها رو نشستم.
۹-تولد مامانم بود و من نتونستم براش هدیه بخرم. گذاشتم پنج شنبه براش هدیه ببرم. نمی دونم برای آدمی که مصرف نداره چی باید خرید. نه کفش نه لباس نه اسباب وسایل منزل...حتی دستهاش کتاب رو هم نگه نمی دارن... یه ایده به ذهنم رسید که یه نفرو ببرم ابروهاشو تتو کنه چون دستاش می لرزن و نمی تونه مداد توی دستش نگه داره و ابروی صاف و سالم برای خودش بکشه. حالا باید بگردم ببینم کسی میاد تو خونه این کارو بکنه یا نه؟
۱۰-ناچی می خواد پولاشو جمع کنه و پی اس پی بخره. من و باباش موافق نیستیم. فکر می کنیم در موقعیت هایی که باید استفاده ی دیگه ای ببره مشغول پی اس پی می شه. مثلا ممکنه کتاب خوانی ش کم بشه. یا مثلا تو مهمونی فامیلی به جای این که از حضور فامیل لذت ببره سرشو بکنه تو دستگاهش و بازی کنه. ما مخالفیم و اون دلشکسته...نمی دونم می شه قانون براش بذارم یا در عمل قانون ضمانت اجرایی کافی نخواهدداشت؟
۱۱- دی شب دوباره به جنین از دست داده م فکر می کردم. فکر می کردم که اون قرار بود کی باشه؟ باز هم زر زر اشکم جاری شد...نمی دونم چرا نمی تونم از این غم خلاص بشم. همین الانم چشمام شروع کردن به سوزش. نمی دونم کی بالاخره با این حسرت کنار خواهم اومد.
۱۲- فردا بچه ها قراره از مدرسه برن استخر. بازم موافق نیستم. شب عیدی ممکنه سرما بخوره. ولی خوب کی منتظر موافقت منه؟ ناچی وسایلشم جمع کرده گذاشته رو میزش.