كافه اخرا كه مي رفتيم از روز قبل تلفن مي كردم كه به اندازه ي كافي چيز كيك و براوني داشته باشد. قرار را صبح پنجشنبه مي گذاشتيم كه كافه خلوت باشد و بتوانيم طولاني تر بمانيم. وقتي مي رفتيم بايد دو ميزرا به هم مي چسبانديم و بعد فقط صداي ما بود و خنده...
از سر ميز ما آزي، دلي، فايا، شادي، شهرزاد و در آينده ي نزديك مريم حذف شدند. مايي كه مانده ايم ديگر نمي خنديم. ديگر اصلن دور هم جمع هم نمي شويم. من اما گاهى به كافه سر مي زنم. دم نوشم را با نبات شيرين مي كنم اما تلخى جاهاى خالى...