كوه
همان وقت كه ما را از هم جدا كردند سنگ شدم. تو پرنده ي سپيدي شدي و پريدي، من دراز كش بر سينه ي اين دشت بزرگ سنگ شدم. تن عريانم سالهاست زير آفتاب سوزان و برف و بوران با زمين يكي شده، فراموش شده. قلبم را اما انسانها به توبره مي كشند. در من نقبي زده اند و به خيال خودشان معدني پيدا كرده اند و نمي دانند كه قلب مرا تكه تكه از بدنم جدا مي كنند.
هيچ شده ام. جايي كه سرت را مي گذاشتي حالا بستر مهماني شبانه ي سگان است و صبح روز بعد بر جاي بوسه هايت تنها استخوان هاي نيم جويده ي سگان بر جاي مانده است.
بيا. بيا كنار آن چشمه ي نيم خشكيده كه از چشمانم مي جوشد بنشين، از جلد پرنده بيرون بيا و بوسه اي بر چشمم بزن، افسون جدايي مان را بشكن و معجزه ي حيات را در رگ هايم جاري كن. بگذار صبح فردا مردمان اين جا دشت را بي كوه ببينند و در دوردست آسمان جفتي پرنده ي سپيد باشد كه به سوي خورشيد پر مي كشند.
هيچ شده ام. جايي كه سرت را مي گذاشتي حالا بستر مهماني شبانه ي سگان است و صبح روز بعد بر جاي بوسه هايت تنها استخوان هاي نيم جويده ي سگان بر جاي مانده است.
بيا. بيا كنار آن چشمه ي نيم خشكيده كه از چشمانم مي جوشد بنشين، از جلد پرنده بيرون بيا و بوسه اي بر چشمم بزن، افسون جدايي مان را بشكن و معجزه ي حيات را در رگ هايم جاري كن. بگذار صبح فردا مردمان اين جا دشت را بي كوه ببينند و در دوردست آسمان جفتي پرنده ي سپيد باشد كه به سوي خورشيد پر مي كشند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 1:15 توسط نازنین
|