داست بر ماست

از خاک وطن به من فقط گردگیری ش رسید.

 

 

عادت نکنیم

هواپیما از ابرها که پایین تر آمد تحقیر را از توی کیف هامان در آوردیم و روی سرمان انداختیم. خوش حال نبودیم اما اعتراض هم نکردیم. کسی متوجه ناراحتی ما نشد. حتی خودمان هم متوجه ناراحتی مان نشدیم. عادت کرده ایم. وای بر کسی که به تحقیر عادت کند.

 

گربکس

امروز یاد گربه م افتادم. جیلی بود اسمش. یاد اون روزی افتادم که فنجان سنبل الطیب مامان که روی میز مونده بود رو پیدا کرده بود و تا جایی که می تونست ازش خورده بود و بعد های شده بود. مردمک چشاش گشاد شده بود و برق می زد و گربه ی بی چاره هی بالا و پایین می پرید. بعد از جست و خیز فراوون و داد و بیداد مامان که وای کاسه مرغی ها شکست پدرسوخته عاقبت رفت توی آشپزخونه و پرید بالای کابینت های بالا و بعد هی از اون جا پرید پایین و دوباره رفت بالا. اون قدر این کارو کرد تا بالاخره اثر سنبل الطیب ته کشید و خرد و خاکشیر اومد بیرون و کنار بخاری خوابید.

 

ما تا فردا صبح جرات نکردیم به مامان نگاه کنیم. مجبور شده بود کل آشپزخونه رو غسل تعمید بده.

 

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

در زندگی هر آدمی بوهایی هست که نه تکرار می شوند و نه به وصف می آیند. از آن جمله اند بوی تابستان های کودکی ام که به تبریز سفر می کردیم.

 

بوی خنکی صبح

 بوی رختخواب های تمیزی که نه ماه تمام پیچیده در چادر شب گوشه ی صندوق خانه به انتظار ما نشسته بودند

 بوی صندوق خانه و کیسه های پارچه ای مادربزرگ که پر از نعنا خشک و گل سرخ خشک بودند

 بوی فرش نمناک از جارو

بوی نان اسکو که خشک بود و برای مصرف آب می زدند و به نازکی کاغذ بود

 بوی چای دم کشیده ی بالای سماور که کنار دست بیوک ماما بود

 بوی برنج و روغن محلی و ادویه پلو

 بوی مربای زردآلو که شفاف و بلوری بود و مغز هسته اش هم در دلش قرار داشت

 بوی موزاییک آب پاشی شده بوی گل های لاله عباسی، حتی بوی توالتی که آن طرف حیاط بود و فقط آفتابه داشت

بوی چادر بیوک ماما

 بوی سیرماست و کشک و بادمجان و دلمه ی برگ مو که عصر به عنوان مزه برای آقایان سرو می شد و بیوک ماما خودش را به ندیدن می زد

 بوی ادوکلن لیموی دایی ام

بوی باد عصرهای تبریز

 بوی بستنی جادویی آ نقی و بعدتر وحید و ممتاز

 بوی بلال و کباب کنار شاه گلی،...

همه ی این بوها فقط در ذهن من زنده اند. خانه ی راسته کوچه خراب شده، حتی خانه ی کوی ولی عصر هم خراب شده و جایش بانک و مغازه روییده، بیوک ماما سال هاست که مرده، دایی ام هم همین طور، نان های اسکو دیگر کاغذی نیستند، کسی حوصله ی درست کردن مربای زردآلو ندارد و اصولن قند چیز بدی است، روغن محلی پر از چربی های ترانس و اشباع و غیره است، هوای تبریز آلوده است و دیگر عصرها باد نمی وزد، حیاطی نیست که عصر به عصر آب پاشی شود و میز و صندلی گذاشته شود و همه دور هم هندوانه ی زرد بخورند. حالا دیگر رخت خوابی در تبریز منتظر من نیست، هر چند سال یک بار هتلی و اتاقی و یک دنیا غریبگی.

عقده های اداری

وقتی بهش فکر می کنم عصبی می شم. اون قدر عصبی که نمی تونم نوشته م رو با گویش کتابی بنویسم و راحت ترم که محاوره ای بنویسم.

 

اتفاق خاصی نیفتاده. نه می شه بهش اسم خشونت داد نه درگیری ای اتفاق افتاده. فقط رفتاری صورت گرفته و پیامی منتقل شده و من اون پیام رو دریافت کرده م. پیام ممکنه برای خیلی های دیگه نامحسوس باشه ولی من گیرنده هام قوی و حساسه و این جور پیام ها رو خوب دریافت می کنم و الان فکرم درگیر این مساله ست که چه طور با همین روش یه جواب چسبناک به طرف مقابل بدم.

دیروز به خاطر کاری به یک اداره ی دولتی رفتم. مدارکی برای اضافه کردن به یه پرونده ی قدیمی برده بودم. شماره ی پرونده و مدارک کامل توی دستم بود. توی نوبت ایستادم و وقتی نوبتم رسید شماره ی پرونده و کارم رو گفتم. کارمند مسئول نگاهش رو از من گرفت و به آقایی که پشت سرم بود گفت کار شما چیه؟ اون آقا هم کارش رو گفت. من درحال بیرون آوردن مدارک از پوشه بودم که گفت آقا شما بشین اون جا صدات می کنم. من سرم رو بلند کردم و کارمن با بی ادبی تمام گفت مگه با شما نیستم؟ می گم بشین اون ور صدات می کنم. گفتم من آقا نیستم. شما گفتین آقا من فکر کردم با این آقا هستین. کارمنده گفت لا اله الا الله. خانوم پاشو برو بذا به کار مردم برسم.

من نمی خواستم سر لج بندازمش پس بلند شدم رفتم روی صندلی ها نشستم. کار اون آقا رو راه انداخت. نیم ساعت از اتاق رفت بیرون. یه آقای دیگه رو صدا کرد که کارشو انجام بده که اون ارباب رجوع تازه رسیده بود. رفتم پشت میز و گفتم نوبت منه. گفت بشین صدات می کنم. گفتم شما باید یه فرم بدی که من پر کنم، واسه یه فرم گرفتن چه قدر باید صبر کنم؟ فرم را گرفتم و پر کردم و برگشتم.

تو این فاصله به شوهرم که توی ماشین بود زنگ زدم که این جا کارم طول داره تو برو خونه. رفتم سر میز کارمند و نشستم روی صندلی. یه آقایی پشت سر من ایستاد و بعد شوهرم که اومده بود بالا ایستاد. آقای کارمند باز هم من رو نادیده گرفت و به آقای پشت سری و شوهر من گفت کارتون چیه. شوهرم اومد جلو و گفت من با این خانوم هستم. کارمن چایی رو از دستش گذاشت روی میز و بالاخره مدارک من رو گرفت. کار رو انجام داد و فرستاد دنبال امضاهای دیگه. شوهرم هم برگشت توی ماشین.

آخرین مرحله موقعی که داشت نامه ی نهایی رو می داد دست من گفت این جا رو امضا کن. اسمم رو نوشتم و امضا کردم. می گه این چیه این جا رو خط خطی کردی؟ اسمت بسه دیگه. می گم پس چرا می گی امضا کن؟ می گه این آخه امضاست؟ من هم که عصبانی بودم گفتم بهتر از امضای شماست که عین سیم تلفنه. نامه را برداشتم و بیرون آمدم.

این همه حرف زدم که بگم آقای کارمند ناراحت بود از این که من زن بودم و برای کار اداری آمده بودم، مدارکم کامل بود، فرم را درست پر کرده بودم، شماره ی پرونده ی هشت سال پیش را می دانستم و نتوانسته بود از من ایراد بگیرد.

می بینید؟ اتفاق خاصی نیفتاده. حتی آن قدر نیست که بشود نام آن را اتفاق گذاشت.شاید تنها از این سه ساعتی که از من در آن اداره تلف شد تنها بشود این جمله را استخراج کرد که در ایران کار زن هایی که مردی در کنار ندارند به سختی، واقعن به سختی انجام می گیرد.

 

اسکلانه

بارون خوبی می باره. با ناچی رفتیم بیرون قدم بزنیم. ظهر جمعه ی بارونی با کوچه های خلوت خیس و خنک و گیاهانی که تن به قطره های آب دادن خیلی دلچسب بود. داشتیم با هم گپ می زدیم، از دوران جوانی من صحبت می کردیم و از موقعیت هایی که برای عاشقی داشتم و از دست رفتن و به سرانجام نرسیدن. موضوع محزونی بود برای مکالمه توی یه روز بارونی پاییزی. نمی دونم صحبت چه جوری به این موضوع کشید، فقط گفتم من خوشحالم که با پدر تو ازدواج کرده م. علاوه بر خوبی خودش با اون بود که تونستم تو رو داشته باشم. بعد گفتم خوب البته حالا پرستو و پرهام رو ندارم. ناچی پرسید پرستو و پرهام کی ان؟ گفتم اونا بچه های من هستن اگه با مرد دیگه ای ازدواج کرده بودم.

 

ناگهان دلم برای پرستو و پرهام تنگ شد. من با انتخابم باعث شدم که اونا هیچ وقت به دنیا نیان. تا همین یک ساعت پیش حتی توی ذهن من هم وجود نداشتن اما حالا بچه هایی هستن که من هیچ وقت به دنیا نیاوردمشون. دلم برای عاشقی ای که نکردم، زندگی ای که نکردم، مادری ای که نکردم تنگه.

الان کنار پنجره نشسته م و بارون رو نگاه می کنم و بارون گونه هامو پاک می کنم به یاد همه ی بچه هایی که نزاییدم.

 

کهن الگو

تکه ای چوب در آتش می گذارم. چوب نم دارد، راحت نمی سوزد.  چوب های این کنار همه نمناکند، از بس که باران می بارد. غار سرد است. ایتا شیرش را خورده و دورتر از آتش زیر پوستش خوابیده است. بین ایتا و آتش سنگ می چینم که اگر بیدار شد و غلت زد به آتش نرسد.

 

همه ی آذوقه را خورده ایم. مردها برای شکار بیرون رفته اند و زن ها هم برای جمع کردن گیاه و میوه. من هم باید بروم و کمی لوبیا بچینم. کاش مردها شکار بزرگی داشته باشند که از پوستش برای ایتا لباس درست کنم. امسال سرما زود آمده است. خالا از جای عجیبی تعریف می کند که در کودکی دیده، غاری که درونش آبی هست که همیشه گرم است. غار پر از بخار است و گرم. اگر تکان های زمین سنگ ها را جلوی درش نریخته بود حالا خالا و مردمش هنوز آن جا بودند. کاش برویم و غار را پیدا کنیم. مردها شاید بتوانند سنگ ها را کنار بزنند تا داخل غار بشویم. حالا که سرمای خیس است نمی توانیم خودمان را گرم کنیم، معلوم نیست سرمای سپید که برسد چند نفرمان زنده بمانیم. ایتا...کاش ایتا از سرمای امسال جان به در ببرد.

 

آلمانینگ1

معلمم از من سوال می کنه اگه تو یه جزیره تنها بمونی سه چیزی که با خودت می بری چی هستن؟

 

به چیزهایی که تو زندگیم برام مهم هستن فکر می کنم. شوهر و بچه م از همه چیز مهمترن اما قراره تو اون جزیره تنهای تنها باشم. فکر می کنم با خودم توالت فرنگی ببرم خیلی خوبه. بعد فکر می کنم حالا اون جا سیفون و شلنگ که ندارم پس اون بدنه رم با سنگی چیزی می سازم. بعد به لپ تاپم فکر می کنم. تا یه ساعت باتری داره ولی بعدش؟ مث بر و بچه های لاست هم خوش اقبال نیستم که یه هچی چیزی پیدا کنم از توش برق و حموم و شامپو و چیپس تامین کنم. لپ تاپم می ذارم کنار. به مداد و کاغذ فکر می کنم. کاغذ خوبه ولی مداد لازم ندارم. از زغالی که از آتیش به جا می مونه می تونم وسیله ی نوشتن درست کنم. آتیش؟ با چی باید آتیش روشن کنم؟ ای بابا! انتخاب بعدی رو می ذارم یه فندک گنده! تا حالا کاغذ و فندک. فکر کنم چاقوی تیز هم لازم داشته باشم. کاغذ، فندک و چاقو. پس آینه و موچینمو چی کار کنم؟ اگه چاقوم براق باشه می تونم به جای آینه ازش استفاده کنم پس معلوم شد: فندک، چاقو و موچین.

خوب حالا همه ی اینا رو باید به آلمانی توضیح بدم! موچین هم نمی دونم به آلمانی چی می شه.

آخرش جواب می دم چاقو، فندک و لپ تاپ.

 

منم حساس!

از من می توان به عنوان یکی از قوی ترین سنسورهای پارازیت ماهواره استفاده کرد.

 

صبح ها حالم خوب است. آقای پارازیت چی کارش را از ساعت حدود ده صبح شروع می کند. به هر حال ایشان هم کار و زندگی دارند و در این شهر بزرگ با این ترافیک بی امان تا خودشان را به محل کارشان برسانند گاهی تاخیر می کنند.

سبابه ی مبارکشان که روی دکمه ی ارسال پارازیت می رود یک رگی از پشت سر من شروع به ضربان دردناک می کند به طوری که هر لحظه انتظار پاره شدنش را دارم. میزان حساسیت من به امواج به قدری است که حتی می توانم بگویم کدام اتاق خانه بیشتر در معرض پارازیت قرار دارد.

از آن جایی که هر شب با درد  و مسکن به خواب می روم نمی توانم بگویم تا چه ساعتی پارازیت ادامه دارد ولی روشن است که دوست عزیز ما همان طور که چراغ اتاقش را قبل از خواب خاموش می کند و کامپیوترش را شات داون می کند سیستم ارسال پارازیتش را هم خاموش می کند. آن موقع رگ من هم می خوابد.

 

اخرا ما را به خاطر بسپار

صبح است.  دختر را به مدرسه رسانده و برگشته ام. تلويزيون را روي كانال موزيك تركي باز كرده ام . آناسون را پخش مي كند: ... هر سال كه مي گذرد دوستاني از سر ميز ما كم مي شوند...

 

كافه اخرا كه مي رفتيم از روز قبل تلفن مي كردم كه به اندازه ي كافي چيز كيك و براوني داشته باشد. قرار را صبح پنجشنبه مي گذاشتيم كه كافه خلوت باشد و بتوانيم طولاني تر بمانيم. وقتي مي رفتيم بايد دو ميزرا به هم مي چسبانديم و بعد فقط صداي ما بود و خنده...

از سر ميز ما آزي، دلي، فايا، شادي، شهرزاد و در آينده ي نزديك مريم حذف شدند. مايي كه مانده ايم ديگر نمي خنديم. ديگر اصلن دور هم جمع هم نمي شويم. من اما گاهى به كافه سر مي زنم. دم نوشم را با نبات شيرين مي كنم اما تلخى جاهاى خالى...

 

ثبت نام لاتاری 2019

ثبت نام لاتاری:

ثبت نام لاتاری گرین کارت آمریکا که هر ساله از طریق وب سایت اداره مهاجرت انجام میشود، امسال نیز اجرا میشود. این ثبت نام برای همه افرادی که واجد شرایط هستند آزاد میباشد. دولت آمریکا هر ساله به 50.000 نفر از طریق برنده شدن در لاتاری گرین کارت، ویزای اقامت دائم و قانونی در آمریکا اعطا میکند. علی رغم رویکرد دولت دونالد ترامپ در قبال مهاجران و پناهجویان، ایرانیان سرتاسر جهان امسال نیز حق شرکت در لاتاری گرین کارت را دارند.

زمان آغاز ثبت نام لاتاری 2019:

ثبت نام لاتاری 2019 به صورت رسمی از روز سه شنبه 26 مهر 1396 آغاز خواهد شد.

مهلت ثبت نام لاتاری 2019:

مهلت ثبت نام لاتاری 33 روز بوده و تا روز سه شنبه 1 آذر 1396 میباشد و به هیچ وجه قابل تمدید نیست.

شرایط ثبت نام لاتاری 2019:

  • 18 سال سن
  • مدرک تحصیلی حداقل دیپلم
  • در صورت نداشتن مدرک دیپلم، داشتن دو سال سابقه کاری طی 5 سال گذشته که نیاز به دو سال آموزش داشته باشد. این شغل باید در رده شغلی 4 بوده و دارای SVP بین 7 تا 8 باشد. اطلاعات بیشتر در رابطه با شرایط شغلی شرکت در لاتاری را میتوانید در این صفحه مطالعه کنید.
  • متولد کشورهای مجاز نظیر ایران
  • یک قطعه عکس 5 در 5 (600 پیکسل در 600 پیکسل) برای تمامی متقاضیان (مطالعه جزئیات شرایط عکس لاتاری

 

ژربرا به ياد تو

كسي نمي داند كه چرا من هر از گاهي يك شاخه ژربرا مي خرم و در گلدان روي پيشخوان آشپزخانه مي گذارم. ژربرا راز مشترك ماست. تمام روزهايي كه توي بخش بستري بودي برايت ژربرا آوردم، هر روز يك رنگ. وقتي به آي سي يو بردندت دسته ي بزرگ گل ها را به خانه آوردم. ژربراها بيشتر از تو عمر كردند. 
حالا هر سال سر هفت سين كنار آينه يك دسته ژربراي رنگارنگ مي گذارم به ياد تو برادر عزيزم كه عمرت آن همه كوتاه بود.

 

 

كوه

همان وقت كه ما را از هم جدا كردند سنگ شدم. تو پرنده ي سپيدي شدي و پريدي، من دراز كش بر سينه ي اين دشت بزرگ سنگ شدم. تن عريانم سالهاست زير آفتاب سوزان و برف و بوران با زمين يكي شده، فراموش شده. قلبم را اما انسانها به توبره مي كشند. در من نقبي زده اند و به خيال خودشان معدني پيدا كرده اند و نمي دانند كه قلب مرا تكه تكه از بدنم جدا مي كنند. 
هيچ شده ام. جايي كه سرت را مي گذاشتي حالا بستر مهماني شبانه ي سگان است و صبح روز بعد بر جاي بوسه هايت تنها استخوان هاي نيم جويده ي سگان بر جاي مانده است. 
بيا. بيا كنار آن چشمه ي نيم خشكيده كه از چشمانم مي جوشد بنشين، از جلد پرنده بيرون بيا و بوسه اي بر چشمم بزن، افسون جدايي مان را بشكن و معجزه ي حيات را در رگ هايم جاري كن. بگذار صبح فردا مردمان اين جا دشت را بي كوه ببينند و در دوردست آسمان جفتي پرنده ي سپيد باشد كه به سوي خورشيد پر مي كشند.