امروز یاد گربه م افتادم. جیلی بود اسمش. یاد اون روزی افتادم که فنجان سنبل الطیب مامان که روی میز مونده بود رو پیدا کرده بود و تا جایی که می تونست ازش خورده بود و بعد های شده بود. مردمک چشاش گشاد شده بود و برق می زد و گربه ی بی چاره هی بالا و پایین می پرید. بعد از جست و خیز فراوون و داد و بیداد مامان که وای کاسه مرغی ها شکست پدرسوخته عاقبت رفت توی آشپزخونه و پرید بالای کابینت های بالا و بعد هی از اون جا پرید پایین و دوباره رفت بالا. اون قدر این کارو کرد تا بالاخره اثر سنبل الطیب ته کشید و خرد و خاکشیر اومد بیرون و کنار بخاری خوابید.

 

ما تا فردا صبح جرات نکردیم به مامان نگاه کنیم. مجبور شده بود کل آشپزخونه رو غسل تعمید بده.